CLICK HERE FOR BLOGGER TEMPLATES AND MYSPACE LAYOUTS »

۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه

حکايات عهد بوق

کاتب: ابن مفتخور جمارانی

منبع سايت «نويسا»

حِكمت اعدام

در بلاد الطهران، ﻣﺤﻜﻮمی تازه از غربت به وطن برگشته - از زمرهء اصلاح طلبانی که پيشانی بر بيضهء اسلام ﻧﻬﻨﺪ و خوشدل باشند - در پای چوبهء دار رو به فقيه عظيم الشان ما کرده، اندوهناک پرسيد:

- چه چيز را در انتقام و اعدام نيکو بينيد؟! تو مرا می‌کشی، فرزند من فرزند تو را می‌کشد، فرزند زادهء تو فرزند زادهء مرا می‌کشد. تا به کی و چرا؟!

مقام معظم سرخری سپيدی ديدگان و دندان‌ها يکجا ﻧﻤﻮدار کرد! (به زبان عوام الناس: چشم غره‌ای رفت!) فرمود:

- تا چنان نشود که تو می‌گوئی، چنان کنيم تا من تو را بکشم، فرزند من فرزند تو را، و فرزند زادهء من فرزند زادهء تو را بکشد تا کار راست آيد! و اين بباشد تا ابد الآباد!

ﻣﺤﻜﻮم گفت:

- اين زﻧﺠﻴﺮ، درحلقه‌ای بايد که بگسلد!

شيخ ما فرمود:

- اين زﻧﺠﻴﺮ اگر بگسلد، تو رها گردی و من اﺳﻴﺮ شوم!

ﻣﺤﻜﻮم، با آوای زﻧﺠﻴﺮ دست و پايش، به جلاد منتظر اشاره کرد تا وی را هر چه زودتر خبه کند!

دموکراسی و وحشت

سياستمداری ﭘﻴﺮ عريضه‌ای را که با عمری تفحص و ﺗﺤﻘﻴﻖ نبشته بود به فقيه عاليقدر ما تسليم کرد که از ﺟﻤﻠﻪ در آن آمده بود: «مگر دموکراسی را عيب چه باشد که ﺷﻤﺎ از آن وحشت کنيد؟!»

شيخ عظيم الشان ما برحاشيهء آن مرقوم بفرمود: «ما از دموکراسی خوف ندارﻳﻢ، اين دموکراسی است که از ما خوفی عظيم در دل دارد! ﻫﻤﺎن طور که ما از ﺷﻤﺎ وحشتی ندارﻳﻢ، اين ﺷﻤﺎئيد که با ديدن ما زرد کنيد!»

سياست‌پيشهء ساﻟﺨﻮرده، کاغذ خود بگرفت و دستخط خود از آن سوا ﻧﻤﻮده، درجا بسوخت. آنگاه به زيرچوبهء داری که در درگاه قصر زمردين شيخ ما بر پای بود رفت. بر چهارچوبه فراز شد. چون ﭘﻬﻠﻮانی بر سکوی قهرمانی! حلقهء دار برگردن خود انداخت. به جلاد گفت: «سرنوشت را آماده‌ام! اگر زﺣﻤﺘﻰ نيست به چهارپايه لگد عنايت بفرمائيد!»

جلاد، خاکپای مبارک شيخ را بوسه داد. رخصت گرفت. آستين بالا زد و به جانب آن مرد روان شد. تا جلاد در رسد: آن «سرنوشت را آماده» نعره از جگر برکشيد: «بروم! باشد دموکراسی را در گورستان بياﺑﻢ که گويند در آن جا ﻫﻤﻪ يکسان پوشند و يکسان پوسند!»

چون غائله ختم آمد. شيخ دهان مبارک برگوش اين بنده ﻧﻬﺎده، پرسيدند: «اين دموکراسی چيست که خلايق اين روزها از آن سخن بسيار رانند؟!»

عرض کردم: «گويند ﻣﺤﺼﻮلی است فرنگی که مزاج حاکمان از آن ضعيف گردد!»

فرمود: «پنداشتم که جانوری است! ليکن خودمانيم ها، با آن که واقف به امر نبودﻳﻢ، پاسخ آن ملعون نيکو بگفتيم!»

0 نظرات: