CLICK HERE FOR BLOGGER TEMPLATES AND MYSPACE LAYOUTS »

۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه

دخترک

دخترک
همه چیز از زمانی شروع شد که او را برای اولین بار از پنجره‏ی بوفه‏ی دانشگاه دید، که می‏خواست چایی بخرد. لحظه عجیبی بود! احساس عجیبی بهش دست داد. هیچ وقت این حالت در او پدیدار نگشته بود. قلبش همچون آتشفشان شروع به تپیدن کرده بود!
آری به دخترک دل بسته بود و نمی‏شد کاریش کرد! هر کجا که می‏رفت، سر کلاسهایش، توی اتوبوس، توی سلف، اتاق. همه جا و همیشه به او فکر می‏کرد و تصویرش را در ذهنش مجسم می‏کرد. قامت رعنایش، همچون درختان سنوبر زمستان، همواره در پیش دیدگانش،رقص گلهای خشخاش بهاری را تداعی می کرد. چادرش را که همچون شبهای بلند یلدا سیاه می‏نمود،او را به یاد کرسی گرم مادربزرگش می انداخت و صورتش را که نیمی از آن زیر چادرش پنهان بود و لبانش، که همچون نوشکوفه های زیبای بهاری قرمز بود، همواه او را به وجد می آورد.
هر بار که از کنارش رد می‏شد، جانی دوباره می گرفت! طپش قلبش شروع می‏شد، نبضش از کار می‏افتاد، پاهایش شروع به لرزیدن می‏کرد، صورتش از خوشحالی قرمز می‏شد؛ چشمانش کج و از فشار خونش خبری نبود!
می‏خواست با او حرف بزند اما نمی‏دانست چگونه؟ چه بگوید؟ فقط می‏خواست با او حرف بزند و به او بگوید دوستش دارد و عاشقش شده است. اما هر بار که می‏خواست به او ابراز علاقه کند، زبانش توان حرف زدن را از دست می‏داد و فرصت ها یکی پس از دیگری از دست می‏رفت و او همچنان احساس می‏کرد عاشق و عاشق‏تر می‏شود!
شب ها تا دیر وقت نمی‏خوابید و آهنگ‏های عاشقانه گوش می‏داد و اشعار عاشقانه می‏سرود! سر کلاسهایش نمی‏رفت و همیشه جلوی درِ دانشکده مکانیک، جایی که محل عبور همه دانشجویان بود، می‏ایستاد تا شاید بتواند او را ببیند و او را به گوشه‏ای فرا بخواند و حرف دلش را بزند!
عشق امانش را بریده بود! و دیگر نمی‏شد جلوی عشقش را بگیرد؛ با خود نیت کرده بود که اگر این بار بتواند با او حرف بزند، هزار تومان در صندوق صدقات دانشگاه بیاندازد.
یک روز که سر جای همیشگی‏اش ایستاده بود، او را که دید از دور داشت می‏آمد و همچنان نزدیک و نزدیک‏تر می‏گشت. طپش قلبش شروع شد و لرزش پاهایش شدیدتر! اما قبل از اینکه دوباره خود را ببازد، تمرکزی کرد و به خود اعتماد به نفسی عجیب داد که تا آن زمان سابقه نداشت؛ تصمیم خودش را گرفته بود. دخترک همانطور داشت نزدیک‏تر می آمد؛ پسرک دنبال حرفی می‏گشت تا با آن سر صحبت را با دخترک باز کند، جملات بسان رعد به ذهنش خطور می کرد و او دنبال زیباترین جمله عالم می گشت تا نثار قامت زیبایش کند؛ همچنان در کورسوی افکارش پرسه می زد که ناگهان دخترک را در کنار خود دید که می‏گوید: "بله آقا! بفرمایید! با من کاری دارید؟...آقا..." انگار پسرک او را صدا زده بود و خودش خبر نداشت! اما یک لحظه به خودش آمد و در یک چشم برهم زدن جمله ای را از سیاهچال قلبش گلچین کرد و بر زبان راند:"بببببخشید خخخخخانوم مممممی‏تونم جججزوه معارفتون ررررو بگیرم؟!!!" دخترک در حالیکه متعجب می‏نمود، با صدایی گرم و دلنشین گفت:"آقای محترم! من این ترم اصلا معارف ندارم!!! اما می‏تونم به‏جایش، جزوه تنظیم خانواده بهتون بدم...!"

0 نظرات: