دخترک
همه چیز از زمانی شروع شد که او را برای اولین بار از پنجرهی بوفهی دانشگاه دید، که میخواست چایی بخرد. لحظه عجیبی بود! احساس عجیبی بهش دست داد. هیچ وقت این حالت در او پدیدار نگشته بود. قلبش همچون آتشفشان شروع به تپیدن کرده بود!
آری به دخترک دل بسته بود و نمیشد کاریش کرد! هر کجا که میرفت، سر کلاسهایش، توی اتوبوس، توی سلف، اتاق. همه جا و همیشه به او فکر میکرد و تصویرش را در ذهنش مجسم میکرد. قامت رعنایش، همچون درختان سنوبر زمستان، همواره در پیش دیدگانش،رقص گلهای خشخاش بهاری را تداعی می کرد. چادرش را که همچون شبهای بلند یلدا سیاه مینمود،او را به یاد کرسی گرم مادربزرگش می انداخت و صورتش را که نیمی از آن زیر چادرش پنهان بود و لبانش، که همچون نوشکوفه های زیبای بهاری قرمز بود، همواه او را به وجد می آورد.
هر بار که از کنارش رد میشد، جانی دوباره می گرفت! طپش قلبش شروع میشد، نبضش از کار میافتاد، پاهایش شروع به لرزیدن میکرد، صورتش از خوشحالی قرمز میشد؛ چشمانش کج و از فشار خونش خبری نبود!
میخواست با او حرف بزند اما نمیدانست چگونه؟ چه بگوید؟ فقط میخواست با او حرف بزند و به او بگوید دوستش دارد و عاشقش شده است. اما هر بار که میخواست به او ابراز علاقه کند، زبانش توان حرف زدن را از دست میداد و فرصت ها یکی پس از دیگری از دست میرفت و او همچنان احساس میکرد عاشق و عاشقتر میشود!
شب ها تا دیر وقت نمیخوابید و آهنگهای عاشقانه گوش میداد و اشعار عاشقانه میسرود! سر کلاسهایش نمیرفت و همیشه جلوی درِ دانشکده مکانیک، جایی که محل عبور همه دانشجویان بود، میایستاد تا شاید بتواند او را ببیند و او را به گوشهای فرا بخواند و حرف دلش را بزند!
عشق امانش را بریده بود! و دیگر نمیشد جلوی عشقش را بگیرد؛ با خود نیت کرده بود که اگر این بار بتواند با او حرف بزند، هزار تومان در صندوق صدقات دانشگاه بیاندازد.
یک روز که سر جای همیشگیاش ایستاده بود، او را که دید از دور داشت میآمد و همچنان نزدیک و نزدیکتر میگشت. طپش قلبش شروع شد و لرزش پاهایش شدیدتر! اما قبل از اینکه دوباره خود را ببازد، تمرکزی کرد و به خود اعتماد به نفسی عجیب داد که تا آن زمان سابقه نداشت؛ تصمیم خودش را گرفته بود. دخترک همانطور داشت نزدیکتر می آمد؛ پسرک دنبال حرفی میگشت تا با آن سر صحبت را با دخترک باز کند، جملات بسان رعد به ذهنش خطور می کرد و او دنبال زیباترین جمله عالم می گشت تا نثار قامت زیبایش کند؛ همچنان در کورسوی افکارش پرسه می زد که ناگهان دخترک را در کنار خود دید که میگوید: "بله آقا! بفرمایید! با من کاری دارید؟...آقا..." انگار پسرک او را صدا زده بود و خودش خبر نداشت! اما یک لحظه به خودش آمد و در یک چشم برهم زدن جمله ای را از سیاهچال قلبش گلچین کرد و بر زبان راند:"بببببخشید خخخخخانوم مممممیتونم جججزوه معارفتون ررررو بگیرم؟!!!" دخترک در حالیکه متعجب مینمود، با صدایی گرم و دلنشین گفت:"آقای محترم! من این ترم اصلا معارف ندارم!!! اما میتونم بهجایش، جزوه تنظیم خانواده بهتون بدم...!"
همه چیز از زمانی شروع شد که او را برای اولین بار از پنجرهی بوفهی دانشگاه دید، که میخواست چایی بخرد. لحظه عجیبی بود! احساس عجیبی بهش دست داد. هیچ وقت این حالت در او پدیدار نگشته بود. قلبش همچون آتشفشان شروع به تپیدن کرده بود!
آری به دخترک دل بسته بود و نمیشد کاریش کرد! هر کجا که میرفت، سر کلاسهایش، توی اتوبوس، توی سلف، اتاق. همه جا و همیشه به او فکر میکرد و تصویرش را در ذهنش مجسم میکرد. قامت رعنایش، همچون درختان سنوبر زمستان، همواره در پیش دیدگانش،رقص گلهای خشخاش بهاری را تداعی می کرد. چادرش را که همچون شبهای بلند یلدا سیاه مینمود،او را به یاد کرسی گرم مادربزرگش می انداخت و صورتش را که نیمی از آن زیر چادرش پنهان بود و لبانش، که همچون نوشکوفه های زیبای بهاری قرمز بود، همواه او را به وجد می آورد.
هر بار که از کنارش رد میشد، جانی دوباره می گرفت! طپش قلبش شروع میشد، نبضش از کار میافتاد، پاهایش شروع به لرزیدن میکرد، صورتش از خوشحالی قرمز میشد؛ چشمانش کج و از فشار خونش خبری نبود!
میخواست با او حرف بزند اما نمیدانست چگونه؟ چه بگوید؟ فقط میخواست با او حرف بزند و به او بگوید دوستش دارد و عاشقش شده است. اما هر بار که میخواست به او ابراز علاقه کند، زبانش توان حرف زدن را از دست میداد و فرصت ها یکی پس از دیگری از دست میرفت و او همچنان احساس میکرد عاشق و عاشقتر میشود!
شب ها تا دیر وقت نمیخوابید و آهنگهای عاشقانه گوش میداد و اشعار عاشقانه میسرود! سر کلاسهایش نمیرفت و همیشه جلوی درِ دانشکده مکانیک، جایی که محل عبور همه دانشجویان بود، میایستاد تا شاید بتواند او را ببیند و او را به گوشهای فرا بخواند و حرف دلش را بزند!
عشق امانش را بریده بود! و دیگر نمیشد جلوی عشقش را بگیرد؛ با خود نیت کرده بود که اگر این بار بتواند با او حرف بزند، هزار تومان در صندوق صدقات دانشگاه بیاندازد.
یک روز که سر جای همیشگیاش ایستاده بود، او را که دید از دور داشت میآمد و همچنان نزدیک و نزدیکتر میگشت. طپش قلبش شروع شد و لرزش پاهایش شدیدتر! اما قبل از اینکه دوباره خود را ببازد، تمرکزی کرد و به خود اعتماد به نفسی عجیب داد که تا آن زمان سابقه نداشت؛ تصمیم خودش را گرفته بود. دخترک همانطور داشت نزدیکتر می آمد؛ پسرک دنبال حرفی میگشت تا با آن سر صحبت را با دخترک باز کند، جملات بسان رعد به ذهنش خطور می کرد و او دنبال زیباترین جمله عالم می گشت تا نثار قامت زیبایش کند؛ همچنان در کورسوی افکارش پرسه می زد که ناگهان دخترک را در کنار خود دید که میگوید: "بله آقا! بفرمایید! با من کاری دارید؟...آقا..." انگار پسرک او را صدا زده بود و خودش خبر نداشت! اما یک لحظه به خودش آمد و در یک چشم برهم زدن جمله ای را از سیاهچال قلبش گلچین کرد و بر زبان راند:"بببببخشید خخخخخانوم مممممیتونم جججزوه معارفتون ررررو بگیرم؟!!!" دخترک در حالیکه متعجب مینمود، با صدایی گرم و دلنشین گفت:"آقای محترم! من این ترم اصلا معارف ندارم!!! اما میتونم بهجایش، جزوه تنظیم خانواده بهتون بدم...!"
0 نظرات:
ارسال یک نظر